<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>قافله شهداء</title>
<link>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " قافله شهداء "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 05:45:33 GMT</lastBuildDate>
<author>محسن</author>
<item>
<title>شهيد حسن باقري به روايت همسرشان</title>
<link>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/93/%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d8%ad%d8%b3%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1%d9%8a+%d8%a8%d9%87+%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa+%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d9%86/</link>
<description>&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;از جمله ويژگي هاي خاص دفاع مقدسمون اين بود که کساني رو پرورش داد و بعد پرچم فرماندهي و علمداري رو بهشون سپرد که در عين جواني دنيايي از تجربه و پختگي داشتند. با يه سير تو زندگي فرماندهان جنگمون يه وِيژگي مشترک رو ميشه تو اکثرشون ديد و اون اينکه اکثرا جوان بودند. امام(ره) با اعتقاد کامل به جوانهاي مخلص و خودساخته، ميدون داد تا در مقابل کوهي از مدالهاي فلزي ژنرالهاي عراقي و ... ادعاهاي پوشالي شون رو نقش بر آب کنند و با کمترين امکانات کارهايي کنند که هنوز که هنوزه انگشت حيرت نظاميان کارکشته ي جهان بر دهانشون بمونه. همون کاري که تا سالهاي سال خيلي از خبره هاي تاکتيک هاي نظامي جهان دنبال نقشه و نحوه عمليات کربلاي پنج و والفجر هشت و خيبر و ... بودند و هستند. از جمله اون جوانهايي که به اعتقاد حضرت روح الله(ره) پاسخ داد &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;شهيد حسن باقريه&lt;/span&gt;. اعجوبه ي اطلاعاتي کشورمون تو جنگ تحميلي. کسيکه تو سنين 25 - 26 سالگي طراح خيلي از کارهاي عظيم تاکتيکي ما تو جنگ تحميلي بود. حالا که ايام شهادت اون سردار بي بديله مناسب ديديم که به برخي از زوايايي ناپيداي زندگي اين شهيد بزرگوار بپردازيم از نگاه همسر بزرگوارشون....&lt;br /&gt;و اين فرازهايي از زندگي سراسر نور &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;شهيد&lt;/span&gt; غلامحسين افشردي (حسن باقري&lt;/span&gt;) است &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;به روايت همسرشون&lt;/span&gt;:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;خانم داعي پور، شنيده ايم شما روزهاي اول جنگ در دبيرستان نظام وفاي اهواز مسئوليت يک ستاد را به عهده داشتيد. درباره کارهاي اين ستاد براي ما بگوييد. &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ آن روزها، اهواز به خاطر شروع جنگ وضعيت عادي نداشت. تقريبا چيزي سر جاي خودش نبود. ارتش و سپاه درگير بودند و توجهي به حضور زنان در اين شهر هم نمي شد. با کمک شهيد علم الهدي به خاطر احساس ضرورت اين ستاد را تشکيل داديم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;اين ستاد نامي هم داشت ؟ &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ــ بله! نام &amp;laquo;ستاد مقاومت خواهران پاسدار انقلاب اسلامي&amp;raquo; را براي آن انتخاب کرديم. مي خواستيم به نوعي وابستگي خودمان را به سپاه نشان دهيم و در عين حال نام مستقلي از تشکيلات سپاه داشته باشيم. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;اولين کارهايي که کرديد به خاطر داريد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ــ ما با همکاري ستاد خبري سپاه آخرين و تازه ترين خبرها و تحولات جنگ را مي گرفتيم، آن ها را تکثير مي کرديم و خواهران ما اين خبرها را سر خيابان ها و محل هايي که رفت و آمد بيشتري بود مي چسباندند. تعدادي از همين خبرها هم سهم پايگاه هايي بود که در مساجد زده بوديم البته سعي مي کرديم اخبار مثبت را به مردم بدهيم تا روحيه بگيرند زيرا در شرايط دشواري قرار داشتيم. عراق سي ــ چهل کيلومتر بيشتر با ما فاصله نداشت. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;با کارهاي شما مخالفت هايي هم در سطوح مختلف دستگاههاي نظامي و اجرايي مي شد؟ &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ــ بسيار زياد. حتي تا مرحله اي که قرار شد زنان، اهواز را تخليه کنند؛ مخصوصاً بعد از دومين موشکي که عراق به اهواز شليک کرد. آنان مي گفتند اهواز يک شهر نظامي است و نبايد زنان در اين چنين شهري باشند بعضي از خانواده ها مانده بودند چون فرزندانشان در جبهه ها بودند. بعضي از خواهرهايي که از ستاد ما بودند خانواده شان شهر را ترک کرده بودند و اينان شبانه روز در ستاد بودند. &lt;br /&gt;در همين روزها بود که رسما در نماز جمعه اعلام شد که خانم ها بايد شهر را تخليه کنند. تصادفا گروهي از دفتر حضرت امام آن روزها به اهواز آمده بودند که معروف بودند به شاخه نظامي دفتر حضرت امام. من از فرصت استفاده کردم و مساله خروج زنان را با يکي از آقايان مطرح و تقاضا کردم که از امام بپرسند که تکليف ما در اين شرايط چيست؟ ايشان هم بزرگواري کردند و بلافاصله پس از ديدار با حضرت امام تلفني به من اطلاع دادند که امام فرموده اند دفاع بر همه واجب است، زن و مرد بايد دفاع کنند، اذن ولي هم لازم نيست. امام فرموده بودند بايد بمانند، دفاع بر آنان واجب است تا جايي که احتمال اسارت نرود. يعني به محض اينکه احتمال اسارت براي شان پيش آمد بايد شهر را ترک کنند. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;درباره شهيد علم الهدي هم بگوييد. &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ راه اندازي اين ستاد به کمک ايشان بود. اصلا تشکيلاتي در خوزستان نبود که علم الهدي يک پاي ماجراي آن نباشد. با کمک ايشان بود که اولين بيانيه اعلام موجوديت ستاد ما روز هفتم مهر ماه سال 1359 از راديو اهواز خوانده شد. ايشان سن زيادي نداشت اما به نظر من دنيايي بود از تجربه، علم و ايمان و اخلاص. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;float: left;&quot; src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/42.jpg&quot; alt=&quot;شهيد حسن باقري - قافله شهداء&quot; width=&quot;164&quot; height=&quot;300&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;از آشنايي تان با شهيد افشردي بگوييد . &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ــ من مايل نبودم توي ستاد بحثي از ازدواج پيش بيايد. ما همه توان خود را روي مسائل جنگ گذاشته بوديم که ارتباط جدي با متن جنگ داشت. يعني همان موضوع هايي که برايتان گفتم .&lt;br /&gt;يک روز، يکي از دوستانم که به تازگي ازدواج کرده بود به من گفت همسرم دوستي از برادرهاي سپاه دارد که مي خواهيم براي ازدواج او را به شما معرفي کنيم . من اين حرف را جدي نگرفتم چون اصلا آمادگي اش را نداشتم؛ هم به دليل مسئوليت هاي کاري، هم به اين علت که مسأله ازدواج هنوز برايم اهميت پيدا نکرده بود. ديگر اينکه خانواده ام در اهواز نبودند و من شبانه روزي در ستاد مي ماندم. در اين شرايط نمي توانستم مسئوليت هاي يک زندگي جديد را بپذيرم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;چطور شد براي ازدواج راضي شديد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ــ خيلي ساده. فقط با يک استخاره که خوب آمد.&lt;br /&gt;يک روز به همراه همين دوستي که پيشنهاد ازدواج را با من مطرح کرده بود، در خيابان امام خميني اهواز مشغول خريد بوديم. در همين لحظه ها شهر مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت. احساس کردم خيلي نزديک است. انگار بغل گوشمان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خمپاره آمديم. به گمانم خيابان کاوه بود. وقتي رسيديم مجروحي را کف يک وانت ديدم که بر اثر انفجار همين خمپاره روده هايش بيرون ريخته بود. يک جيپ هم در آتش مي سوخت. موج انفجار و ترکش هاي بزرگ و کوچک، کرکره مغازه ها را از جا کنده بود. چرخ ميوه فروش ها با همه ميوه هايش واژگون شده و کف پياده رو را رنگ کرده بود. &lt;br /&gt;جسد مردي را ديدم که رويش پارچه مندرسي کشيده بودند و پاهايش بيرون بود. از دمپايي هايش فهميدم اهوازي است و در همين شهر و زير همين گلوله هاي کشنده زندگي مي کند. با خودم فکر کردم لابد او هم پدرخانواده اي است و براي خريد مايحتاج روزانه اينجا آمده است. او با زندگيش در اهواز جنگ را به هيچ گرفته است. پس مي توان زير آتش هم زندگي کرد و حتي جان داد تا ديگران زير آسمان همين شهر آسوده تر زندگي کنند. &lt;br /&gt;وقتي از کنار چهره هاي بهت زده مردم در اين خيابان سوخته گذشتم و به طرف ستاد آمدم احساس کردم به خاطر همين ساده بودن معناي زندگي و مرگ است که مي توان ازدواج را به عنوان مرحله اي از زندگي نگريست. به ياد حرف هاي دوستم افتادم که گفته بود؛ آقاي باقري از بچه هاي سپاه است و همه وقتش در جبهه مي گذرد و هر آن در معرض شهادت است.&lt;br /&gt;صحنه ها ي آن روز خيابان کاوه براي من درس بود؛ درسي که بايد دير يا زود آن را مي آموختم و عمل مي کردم. وقتي به همراه دوستم به ستاد مي آمديم، به چيزي جز زندگي در اين شهر پر خطر فکر نمي کردم حتي يک زندگي جديد با کسي که ممکن است فردا در کنارم نباشد. من تصميم خودم را گرفته بودم. بايد آتش اين جنگ را با شروع يک زندگي تازه تحقير ميکردم. به همين خاطربه دوستم گفتم؛ راستي آن پاسداري که قرار بود به من معرفي کني اسمش چه بود؟ کمي جا خورد و بعد از مکث کوتاهي گفت:&lt;br /&gt;ــ به او حسن باقري مي گويند، ولي نام اصلي اش غلامحسين افشردي است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;از اولين ملاقاتتان با ايشان بگوييد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ــ اولين ملاقات ما در خانه همين دوستم بود. روز هاي آخر ماه مبارک رمضان بود.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;يادتان مانده چه روزي بود؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ به نظرم اوايل مردادماه سال بود 1360بود و آن روزها اهواز چه گرمايي داشت! دو ساعت مانده به افطار وضو گرفتم. دو رکعت نماز خواندم و رو به خدا گفتم: خودت از نيت من با خبري. آن طور که صلاح مي داني اين کار را به سرانجام برسان!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;از اولين جمله هايي که رد و بدل شد چيزي به ياد داريد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ــ اول ايشان حرف زدند. گفتند: &amp;laquo;اسم من حسن باقري نيست. من غلامحسين افشردي هستم. به خاطر اين که از نيروي اطلاعاتي جنگ هستم مرا به نام حسن باقري مي شناسند. &amp;raquo; اين اولين صداقتي بود که از ايشان ديدم و روي من خيلي اثر گذاشت. در صداي پخته اش رو راستي موج مي زد. &lt;br /&gt;من هم از علاقه ام به کار در ستاد جنگ گفتم. گفتم در اين شرايط و تا زمانيکه جنگ هست بايد کارکنم. نمي خواهم چيزي مانع حضورم در کار جنگ باشد. اعتقاد زيادي هم به اين ندارم که حضور زن فقط در خانه خلاصه شود. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پاسخ ايشان چه بود؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ واقع امر اين بود که ايشان بالاتر از اينهايي که من گفتم مي ديد. به من گفت: &amp;laquo; شما حتي نبايد خودتان را محدود به اين جنگ بکنيد. انقلاب موقعيتي پيش آورده است که زن بايد جايگاه خودش را پيدا کند. بايد به کارهاي بزرگ تري فکر کنيد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;احساس من اين بود که ايشان اين حرف ها را از روي اعتقاد مي گفت. من در ميان اين حرف ها دوباره امواج آن صداقت را ديدم. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;اين اولين ديدار با چه نتيجه اي تمام شد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ـ ايشان مسائل کلي تري هم مطرح کردند و يادم هست که روي مسائل اخلاقي خيلي تکيه داشت. حرف هاي ما با اشاره صاحبخانه که حالا وقت افطار است تمام شد. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;تا جايي که به خاطر دارم ايشان اهل نوشتن بود. آيا درباره زندگي مشترکتان هم چيزي نوشته است؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ من اين يادداشت ها را بعد از شهادت ايشان ديدم. اين دفترچه کاملا شخصي و خصوصي است که تا به حال آن را به کسي نداده ام. ايشان در يادداشت هاشان به قدري ظريف آن دو جلسه را تجزيه و تحليل کرده بودند که من بار ديگر به تدبير و پختگي ايشان ايمان آوردم. ايشان در يادداشت هايش به اين نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به اين جلسه ها آمده و همه ي کارها را به خدا واگذار کرده است. حتي شخصيت مرا هم بر اساس حرف هايم تحليل کرده بود. و اين تحليل چقدر دقيق بود. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;يادداشت هاي نظامي هم داشتند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ بله! من همه ي آن ها را در اختيار اطلاعات جنگ سپاه قرار دادم. اين روزنامه نويسي يکي از خصلت هاي خوب ايشان بود که از دوران نوجواني، اتفاقاتي که در روز با آن رو به رو مي شد مي نوشت. اين دفترچه ها خيلي پربار و ارزشمند است.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بعد از جلسه دوم اين پيوند قطعي شد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ يک روز تلفني به من گفتند که از نظر من مطلب ديگري نمانده است. با توکل به خدا من اعلام آمادگي مي کنم. من دوباره استخاره کردم. خوب آمد. در واقع هر دو با تجربه همين دو جلسه واگذار کرديم به خدا! قرار شد بياييم تهران و خانواده ها مراسم معمول را جاري کنند. اما دلم مي خواست صيغه ي محرميت خوانده شود و نمي دانستم چطور به ايشان بگويم. جالب اين که ايشان هم مايل بودند اين صيغه خوانده شود.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;خانواده شما مطلع بودند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ بله! من به مادرم همه ي مسائل را گفته بودم. فقط وظيفه ايشان را باز نکردم و گفتم دانشجوي اعزامي از تهران است و گفتم که مي خواهم صيغه محرميت بخوانيم که براي رفت وآمد به تهران مشکل نداشته باشيم.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;صيغه ي محرميت را چه کسي خواند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ رفتيم پيش آقاي موسوي جزايري، امام جمعه اهواز و ايشان صيغه ي يک ماهه براي ما خواندند. همان جا بود که من به طور کامل ايشان را ديدم. تا آن روز به ظاهرش دقيق نشده بودم. چهره اي لطيف،معصومانه و جوان داشت و زير اين چهره يک پختگي نهفته بود که من آن را باور داشتم.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;آمديد تهران؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ آن روزها مصادف بود با چهلمين روز شهادت شهيد بهشتي و شهداي انفجار حزب. قبل از فاجعه هفتم تير شهيد بهشتي و همسر گرامي شان به اهواز آمده بودند و ما به ديدن ايشان رفته بوديم. علاقه و الفت زيادي در دل ما نسبت به ايشان پيدا شده بود. قرار بود دوستان ستاد براي مراسم چهلم به تهران بيايند. اين فرصت خوبي بود که من هم به تهران بيايم. يادم هست در اين سفر آقاي صادق آهنگران هم با ما آمدند. در آنجا بود که من به يکي از همکارانم گفتم که من در تهران از شما جدا مي شوم چون قرار است عقد کنم! او خيلي جا خورد.&lt;br /&gt;آمدم خانه. مادرم به راحتي نمي توانست داستان ازدواج مرا بپذيرد. خب، کمي طبيعي بود چون آن ها داماد خودشان را تا آن روز نديده بودند. يکي- دو روز بعد آقاي باقري و خانواده شان آمدند خانه ما. آقاي باقري با نهايت احترام گفتند کاري که ما کرديم اصلا قصد بي احترامي به خانواده ها نبود. بلکه به يک توافق رسيديم ولي باز هم نظر خانواده ها محترم هست. الان هم هر چه دو خانواده بگويند ما قبول مي کنيم.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;خانواده شما نظري داشتند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ دلواپسي مادرم طبيعي بود.اما وقتي خانواده آقاي باقري رفتند، به مادرم گفتم: &amp;laquo;حرفي نزديد؛ شما که نگران بوديد؟&amp;raquo; مادرم جواب داد: &amp;laquo;نمي دانم! همين که پايش را به خانه ي ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم و ديگرحرفي براي گفتن نداشتم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بعد از عقد برگشتيد اهواز؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ بله! البته يکي- دو ميهماني ساده هم آقاي باقري در خانه شان دادند. همين خانه اي که در ميدان خراسان است. اقوام و دوستانش آمدند. بيشتر مساله آشنايي بود. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;خريد عروسي هم داشتيد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;مادر آقاي باقري اصرار زيادي براي خريد داشت، چون پسر بزرگش را داماد مي کرد. طبيعي بود که علاقه مندي هاي خاص خودش را داشت. خريد هم سنت است. ما با اين کار احترام مادر ايشان را به جاي مي آورديم ولي به خاطر روحيه خودمان خيلي مايل به خريد نبوديم. هر طوري بود سر از بازار تهران در آورديم. يک کفش خريديم و يک حلقه به قيمت 630 تومان. واقع امر اين بود که براي خريد احساس نياز نمي کرديم. فرداي خريد آمديم اهواز . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/43.jpg&quot; alt=&quot;شهيدان باقري - همت - زين الدين - قافله شهدا&quot; width=&quot;400&quot; height=&quot;209&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;شما در مرحله اي از جنگ به تهران آمديد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ بله! مسئوولان سپاه تصميم گرفتند زندگي فرماندهان جنگ را به تهران انتقال بدهند. من از اين خبر خوشحال نبودم. به اهواز و زندگي در آن خو گرفته بودم. زندگي در اهواز را جمع کرديم و در تهران پهن. &lt;br /&gt;ما اصلا در اين خانه زندگي نکرديم، چون در فاصله کمي، منطقه اي براي عمليات انتخاب شده بود که نزديک دزفول بود. ايشان گفتند که برويم دزفول. اتاقي در منزل يکي از دوستانش گرفته بود. آن روزها &amp;laquo;نرگس&amp;raquo; دخترم به دنيا آمد. نرگس رنگ و بوي تازه اي به اين زندگي جنگي داد.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;شما حدود يک سال و نيم با اين شهيد زندگي کرديد. او در خانه چطور بود؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ همين طور است. از نظر زماني کم بود، ولي از لحاظ کيفيت ارزش بالايي داشت. بارها شد که من ده روز ايشان را نمي ديدم. مخصوصا وقتي عملياتي صورت مي گرفت اين زمان بيشتر مي شد و تا روزيکه جبهه ها استقرار و ثبات پيدا نمي کرد به خانه نمي آمد. آن هم حدود سه يا چهار ساعت. در همين ساعتهاي کم آن قدر برخوردش مهربانانه و سنجيده بود که بعد از رفتن او احساس مي کردم اگر يک ماه ديگر هم نيايد همين توان معنوي برايم کافي است. وقتي مي آمد چشمهايش از فرط کار و بيخوابي سرخ بود و از خستگي صدايش به زحمت در مي آمد. همه اش تلاش بود. لحظه اي آرام و قرار نداشت. اما با آن همه خستگي وقتي پايش به خانه مي رسيد با حوصله مي نشست و با من صحبت مي کرد. قدردان بود. تقيد او به مطالعه براي من بسيار عزيز بود. حتي بعضي از کتابهايي که خوانده بود به من توصيه مي کرد بخوانم، چون فرصت داشتم. از طرف ديگر او به زبان عربي تسلط داشت و متون خوبي براي مطالعه انتخاب مي کرد. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;اين فرصت هاي ديدار در دزفول بيشتر شد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ بله ! او بيشتر به خانه مي آمد و من هم مادر شده بودم. بچه ام شيرين بود. طبيعي است که بچه فرصت هايي را از مادر مي گيرد. از طرف ديگر دزفول شهر پدري من بود. همخانه اي هم داشتم که همسر يکي از سرداران بود. ما هر دو با منطق جنگ آشنا بوديم و به همين خاطر وقتي اين مرد بزرگ از جبهه به خانه مي آمد آن قدر کار کرده بود که شده بود يک پوست و استخوان و حتي روزها گرسنگي کشيده بود، جاده ها و بيابانها را براي شناسايي پشت سرگذاشته بود، اما در خانه اثري از اين خستگي بروز نمي داد. مي نشست و به من مي گفت در اين چند روزي که نبودم چه کار کرده اي، چه کتابي خوانده اي و همان حرفهايي که يک زن در نهايت به دنبالش هست. من واقعا احساس خوشبختي مي کردم.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;از آن روز بگوييد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ـ آن روز صبح، با تاني رفت. يعني مثل هميشه صبح زود نرفت. با نرگس بازي کرد. ناخنهاي نرگس را گرفت. به هر حال نرگس هم کمي بزرگ شده بود. چهار ماهه بود. عکس العمل نشان مي داد او سر به سر نرگس مي گذاشت و به من مي گفت: &amp;laquo;ببين پدر سوخته چقدر شيرين شده. خودشو لوس مي کنه.&amp;raquo; گفتم با تاني از خانه بيرون رفت. حتي يک بار هم برگشت و يکي &amp;ndash; دو تا نوار کاست که صحبتهاي يکي از آقايان بود به من داد و گفت: &amp;laquo;گوش کن. حرفهاي خوبي دارد و حوصلحه ات هم سر نمي رود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;آن روز از خانه رفت. رفت شناسايي مواضع عراق که مجيد بقايي و برادرش محمد آقا همراهش بودند. بعد، از محمد آقا شنيدم از سنگري که ديده باني مي کرد گلوله خمپاره کنار سنگر مي افتد و ...&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style=&quot;float: left;&quot; src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/41.jpg&quot; alt=&quot;شهيد حسن باقري - قافله شهداء&quot; width=&quot;295&quot; height=&quot;202&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;کي از شهادت ايشان مطلع شديد ؟ &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ هميشه به ايشان مي گفتم، اگر شهادت نصيب شما شد به دوستانت بسپار، من اولين نفري باشم که با خبر مي شوم. آن روز صبح ظاهرا اخبار راديو اطلاعاتي داده بود. چند ساعت بعد همان دوستم که باعث اين وصلت شده بود با من تلفني تماس گرفت. از لحن من متوجه شده بود که از موضوع هنوز خبر ندارم .&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پس خبر را چه کسي به شما داد ؟ &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ دوباره تلفن زنگ زد . به گمانم سردار &amp;laquo; غلام پور &amp;raquo; بود. ديدم درست نمي تواند صحبت کند. گفتم اگر اتفاقي افتاده به من بگوييد. ايشان هم گوشي را دادند به محمد آقا، برادر همسرم و او به صراحت گفت که غلامحسين شهيد شده است. در همان ساعتها بود که محمد آقا آمد و گفت بايد برويم تهران. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;آمديد تهران؟ &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ بله . در مراسم تدفين اين توفيق را يافتم که خودم را به غسالخانه برسانم . آمدم بالاي سرش ؛ براي خداحافظي و طلب شفاعت .&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;آن روزها نرگس چند ماهه بود؟ &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ سه - چهار ماهه. جالب اينکه او تمايلي به بچه دار شدن نداشت ولي من عاشق بچه بودم. او مي دانست که ماندني نيست به همين خاطر نمي خواست زحمت من زياد شود. از طرف ديگر من هم مي دانستم که او ماندني نيست و مي خواستم يادگاري از او داشته باشم هر دو استخاره کرديم آيه اي آمد درباره داستان حضرت موسي و مادرش که گفته شده بود ما اندوه را از دل مادر ميگيريم هر دو تصميم گرفتيم اگر بچه مان پسر شد نام او را موسي بگذاريم و اگر دختر شد به خاطر شدت علاقه او به امام زمان (ع ) نام مادر ايشان &amp;laquo;نرگس&amp;raquo; را بگذاريم.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;نشانه هايي از شهادت از ايشان ديده بوديد؟ شده بود برايتان از شهادت بگويد؟ &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ــ ايشان از محبين راستين ائمه و اهل بيت (عليهم السلام) بود. اهل اين دنيا نبود. در يکي از سفرهايي که به مشهد داشت از امام رضا(ع) طلب شهادت کرده بود. وقتي برگشت پرسيدم: &amp;laquo;از آقا چه خواستي؟&amp;raquo; جواب داد: &amp;laquo;رفتم پيش امام رضا (ع) و از او خواستم و حالا هم منتظرم هستند.&amp;raquo; با اين حرف لبخدي روي لبهايش نشست و يک حلقه اشک در چشمانش.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پي نوشت: &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;- اينم کليپي از شهيد حسن باقري - &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7270614408/sh_baqeri_Qafeleh_ir_.wmv.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;ا&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;ينجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt; ببينين و دانلود کنين. &lt;br /&gt;- اينم سه تا از دستخط هاي ايشون که اسناد نظامي هست. &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;PhotoAlbum/qafelehshohada/114.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;PhotoAlbum/qafelehshohada/115.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;PhotoAlbum/qafelehshohada/116.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;- اينم صدا و سخنان ايشون: &lt;a href=&quot;http://s1.picofile.com/file/7270643438/sh_baqeri_name_dokhtar_Qafeleh_ir_.mp3.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;خواندن نامه ي يک دختر شهيد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://s1.picofile.com/file/7270643973/sh_baqeri_e_zaman_Qafeleh_ir_.mp3.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;پيرامون امام زمان(عج)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;- اين چند تا مطلب رو هم در همين رابطه بخونين: &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Posts/58/.%3a+%D8%A7%D8%B9%D8%AC%D9%88%D8%A8%D9%87+%D9%8A+%D8%AC%D9%86%DA%AF+%3a./&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;اعجوبه جنگ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt; - &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Posts/57/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF+%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1+%D8%A8%D9%87+%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%8A%D8%AA+%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهيد علمدار به روايت همسرشان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt; - &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Posts/61/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF+%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86+%D8%A2%D8%B1%D8%A7+%D8%A8%D9%87+%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%8A%D8%AA+%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهيد جهان آرا به روايت همسرشان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 02:48:00 GMT</pubDate>
<comments>http://qafelehshohada.parsiblog.com/Comments/93</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2564543</wfw:commentRss>
 <dc:creator>محسن</dc:creator>
<guid>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/93/%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d8%ad%d8%b3%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1%d9%8a+%d8%a8%d9%87+%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa+%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d9%86/</guid>
</item>

<item>
<title>ديدار حضرت آقا در روز كريسمس</title>
<link>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/92/%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa+%d8%a2%d9%82%d8%a7+%d8%af%d8%b1+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%83%d8%b1%d9%8a%d8%b3%d9%85%d8%b3/</link>
<description>&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;يکي از وِيژگي هاي اصلي حماسه دفاع مقدس اين بود که در اين جنگ نابرابر تمام مردم کشور عزيزمان به ميدان آمده بودند و کسي خودش را مجزا از بقيه نمي دانست. شيعه و سني، مسلمان و غير مسلمان، عرب و عجم و ديگر اقوام و قوميت ها دست به دست هم داده بودند تا يک وجب هم از خاک مقدس کشورمان به دست ناپاک دشمن نرسد و انصافا هم ثابت کردند که چنين چيز شدني است. تعداد زياد شهداي مسيحي در بين شهداي مسلمان گواه اين مطلب است. اين ايام و بمناسبت ايام سال نو مسيحي، عرض ادب و احترام مي کنيم به تمام شهداي مسيحي هشت سال دفاع مقدس...&lt;br /&gt;قافله اين بار مزين است به خاطره اي از رهبر انقلابمون (حفظه الله) در اين مورد به روايت يکي از اعضاي دفتر ايشون:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #003366;&quot;&gt;امام جمعه تهران که شدند اين کار را شروع کردند و هم&amp;zwnj;چنان هم ادامه دارد. افتخارمان اين است که در استان تهران، خانواده و شهيد به بالا نداريم که آقا خانه&amp;zwnj;شان نرفته باشد. تقريباً محله و خيابان اصلي در شهر تهران نداريم که ايشان نيامده باشند و بلد نباشند. تک&amp;zwnj;تک اين محله&amp;zwnj;هاي خود شما را من حداقل مي&amp;zwnj;دانم ما خانواده شهيد سه شهيد و دو شهيد نداريم که ايشان نيامده باشند. &lt;br /&gt;حدود شش، هفت سال بعضي روزهاي شيفت کاري&amp;zwnj;ام، مسئول تنظيم ملاقات خانواده معظم شهدا من بودم. به&amp;zwnj;همين&amp;zwnj;خاطر مي&amp;zwnj;دانم شرايط و وضعيت چگونه بود. ديدارهاي خانواده شهدا، باصفاترين، باحال&amp;zwnj;ترين لذتي که آدم مي&amp;zwnj;خواهد ببرد را دارد. بعضي&amp;zwnj;هايش خيلي سوزناک است. يک خانواده شهيد مي&amp;zwnj;روي فقط يک فرزند داشتند که آن هم شهيد شده است. خيلي سخت است براي يک پدر و مادر که يک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه&amp;zwnj;شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن&amp;zwnj;ها با افتخار مي&amp;zwnj;گويند، ولي ما که مي&amp;zwnj;نشينيم نگاه مي&amp;zwnj;کنيم، آن خستگي را احساس مي&amp;zwnj;کنيم. &lt;br /&gt;بعضي از خانواده شهدا با تقديم چند شهيد روحيه عجيبي دارند. به طور مثال خانواده شهيد &amp;laquo;خرسند&amp;raquo;، در نازي&amp;zwnj;آباد. خانواده خرسند چهار تا شهيد داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر اين شهيدان اين&amp;zwnj;قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت مي&amp;zwnj;کرد که يکي دو بار آقا گريه کرد. &lt;br /&gt;اين فقط اختصاص به شهيدان شيعه ندارد. همه آدم&amp;zwnj;هايي که در راه خدا در کشور ما از اديان مختلف کشته شدند. چه شيعه، چه سني، چه مسيحي و... &lt;br /&gt;صبح روز کريسمس يعني عيد پاک ارامنه، آقا فرمودند &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;خانه چند ارمني و آشوري اگر برويم خوب است.&lt;/span&gt; ما آدرسي از ارامنه نداشتيم. سري به کليساهاي&amp;zwnj;شان زديم که آن&amp;zwnj;ها از ما بي&amp;zwnj;خبرتر بودند. رفتيم بنياد شهيد، ديديم خيلي اطلاعات ندارند. کمي اطلاعات خانواده شهدا را از بنياد شهيد، مقداري از کليساها و يک سري هم توي محله&amp;zwnj;ها پيدا کرديم و با اين ديدگاه رفتيم. صبح رفتيم گشتيم توي محله مجيديه شمالي، دو سه تا خانواده پيدا کرديم. در خانواده&amp;zwnj;ها را زديم و با آن&amp;zwnj;ها صحبت کرديم. توي خانواده مسلمان&amp;zwnj;ها ما مي&amp;zwnj;رويم سلام مي&amp;zwnj;کنيم و مي&amp;zwnj;گوييم از هيئت آمديم از بسيج، پايگاه ابوذر، بالاخره يک چيزي مي&amp;zwnj;گوييم و کارتي نشان مي&amp;zwnj;دهيم. بين ارمني&amp;zwnj;ها بگوييم که از بسيج آمديم که بالاخره فرهنگش... بگوييم از دادستاني آمديم که بايد دربروند. کارت صداوسيما نشان داديم و گفتيم از صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران هستيم. امشب شب کريسمس که شب پاک شماهاست مي&amp;zwnj;خواهيم فيلمي از شماها بگيريم و روي آنتن بفرستيم. &lt;br /&gt;براي نماز مغرب&amp;zwnj;وعشا با يک تيم حفاظتي وارد مجيديه شديم. گفتيم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ مي&amp;zwnj;کنند، مي&amp;zwnj;رويم سر کارمان ديگر. اسکورت هم به هواي اين&amp;zwnj;که ما توي منطقه هستيم با بي&amp;zwnj;سيم زياد صحبت نکنند که مسير لو نرود، روي شبکه بالاخره پخش مي&amp;zwnj;شود ديگر. چيزي نگفتند. يک آن مرکز من را صدا کرد با بي&amp;zwnj;سيم گفتم به گوشم. &lt;br /&gt;موردمان را گفت که شخصيت سر پل سيدخندان است. سر پل سيدخندان تا مجيديه کم&amp;zwnj;تر از سه چهار دقيقه راه است. من سريع از ماشين پياده شدم. در خانه را زدم. خانمي از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با ياالله ياالله خواستيم وارد شويم، ديديم نمي&amp;zwnj;فهمد که. بالاخره وارد شديم. چون کار بايد مي&amp;zwnj;کرديم. گفتيم نودال و اَمپِکس و چيزايي که شنيده بوديم، کارگردان و اين&amp;zwnj;ها بروند تو. &lt;br /&gt;کارگردان رفت پشت&amp;zwnj;بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توي زيرزمين پست بدهد، آن رفت توي حياط پست بدهد. پست بودند ديگر حالا. فيلممان بود. يک ذره که نزديک شد، بي&amp;zwnj;سيم اعلام کرد که ما سر مجيديه هستيم. من هم با فاصله&amp;zwnj;اي که بود به اين خانم چون احيا بشود، اين&amp;zwnj;جوري جلوي آقا نيايد، گفتم: ببخشيد! الآن مقام معظم رهبري دارند مشرف مي&amp;zwnj;شوند منزل شما. &lt;br /&gt;گفت: قدم روي چشم، تشريف بياورد. گفتيد کي؟ &lt;br /&gt;من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطي را شنيده&amp;zwnj;ايد ـ&amp;zwnj;، &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمين و غش کرد&lt;/span&gt;. فکر کرديم چه کنيم داستان را؟ داد بيداد کرديم، دو تا دختر از پله آمدند پايين. ياالله ياالله گفتيم و بهشان گفتيم که مادرتان را فعلاً جمع کنيد. مادر را بردند توي آشپزخانه. &lt;br /&gt;دخترها گفتند: چه شد؟ &lt;br /&gt;گفتم: ببخشيد! ما همان صداوسيماي صبح هستيم که آمده بوديم. ولي الآن فهيمديم که مقام معظم رهبري مي&amp;zwnj;آيند منزلتان، به مادرتان گفتيم غش کرد. فکري کنيد. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;اين&amp;zwnj;ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بي&amp;zwnj;سيم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دويدم در خانه را باز کردم. نگهباني هم که بايد کنار در مي&amp;zwnj;ايستاد، رفت دم در. کارهاي حفاظتي&amp;zwnj;مان را انجام داديم. آقا از ماشين پياده شد تا وارد خانه بشود. آمد توي در خانه نگاه کرد و گفت: سلام عليکم. &lt;br /&gt;گفتم: بفرماييد. &lt;br /&gt;گفت شما؟ &lt;br /&gt;نه اين&amp;zwnj;که ما را نمي&amp;zwnj;شناخت، گفتند، تو چه کاره&amp;zwnj;اي يعني؟ گفتيم: صاحب&amp;zwnj;خانه غش کرده. &lt;br /&gt;گفت: کس ديگري نيست؟ &lt;br /&gt;ياد آن افتاديم که دو تا دخترها هم مي&amp;zwnj;توانند به آقا بگويند بفرماييد. گفتيم آقا شما بفرماييد داخل. &lt;br /&gt;گفت: &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;من بدون اذن صاحب&amp;zwnj;خانه به داخل نمي&amp;zwnj;آيم. &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;معني و مفهوم حفاظت، خودش را اين&amp;zwnj;جا از دست نمي&amp;zwnj;دهد. مهم&amp;zwnj;تر از حفاظت اين است. بدون اذن وارد خانه کسي نمي&amp;zwnj;شود. رهبر نظام است باشد، ارمني است باشد، ضدحفاظت&amp;zwnj;ترين شکل ممکن اين است که مقام معظم رهبري توي خيابان اصلي توي چهارراه، با لباس روحانيت با آن عظمت رهبري خودشان بايستند، همه مردم هم ايشان را ببينند و ايشان بدون اذن وارد خانه کسي نشوند. &lt;br /&gt;من دويدم رفتم توي آشپزخانه. به يکي از اين دخترها گفتم آقا دم در است بياييد تعارف کنيد بيايند داخل. &lt;br /&gt;لباس مناسبي تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنيم. &lt;br /&gt;به آقا گفتيم: که رفته&amp;zwnj;اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرماييد داخل. &lt;br /&gt;گفتند: نه مي&amp;zwnj;ايستم تا بيايند. &lt;br /&gt;چند دقيقه&amp;zwnj;اي دم در ايستادند. ما هم سعي کرديم بچه&amp;zwnj;هايي که قد بلند دارند را بياوريم، مثل نردبان دور ايشان بچينيم که ايشان پيدا نباشد. راه ديگري نداشتيم. چند دقيقه معطل شديم. چون دانشجو بودند لباس دانشجويي مناسب داشتند. يکي از دخترها، دويد و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. اين خانم پيش آقا رفت و خوش&amp;zwnj;آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توي اين اتاق است، الآن خدمت مي&amp;zwnj;رسيم. &lt;br /&gt;رفتند بيرون. آقا من را صدا کرد گفت اين&amp;zwnj;ها پدر ندارند؟ &lt;br /&gt;&lt;img style=&quot;float: left;&quot; src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/37.jpg&quot; alt=&quot;ديدار رهبري از خانواده شهداي مسيحي - قافله شهدا&quot; width=&quot;150&quot; height=&quot;214&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;گفتم: نمي&amp;zwnj;دانم. چون صبح نپرسيده بودم. &lt;br /&gt;گفت بزرگ&amp;zwnj;تر ندارند؟ برادر ندارند؟ &lt;br /&gt;رفتيم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشيد، پدرتان؟ &lt;br /&gt;گفتند، مرده. &lt;br /&gt;گفتيم، برادر؟ &lt;br /&gt;گفتند، يکي داشتيم شهيد شده. &lt;br /&gt;گفتيم، بزرگتري، کسي؟ &lt;br /&gt;گفتند، عموي ما در خانه بغلي مي&amp;zwnj;نشيند. &lt;br /&gt;فکر کرديم بهترين کار اين است که عمو را بياوريم بيرون. حالا چه کلکي بزنيم عمو را از خانه بيرون بياوريم؟ با اين هيبت و اين تيپ و قدوقواره، همه دو متر درازي و لباس&amp;zwnj;ها، شکل، تيپ و اسلحه. هرچه هم بخواهي بگويي من کسي نيستم، قيافه&amp;zwnj;ات تابلو است. &lt;br /&gt;در بغلي را زديم. يک آقايي آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشيد! امر خيري بود خدمت رسيديم. &lt;br /&gt;اين بنده خدا نگاه کرد، يک مسلمان بسيجي، خانه يک ارمني آمده، چه امر خيري؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشيد آمد دم در. محترمانه باهاش پيچيديم توي خانه برادر خودش. داخل خانه که شديم، نگهبان او را بازرسي کرد. نگاه کرد، پيش خودش گفت، براي امر خير مگر آدم را بازرسي مي&amp;zwnj;کنند؟ &lt;br /&gt;بعد از بازرسي قضيه را بهش گفتيم. گفتيم: رهبر نظام آمده اين&amp;zwnj;جا، اين&amp;zwnj;ها چون بزرگتري نداشتند، خواهش کرديم که شما هم تشريف بياوريد. &lt;br /&gt;او را داخل که برديم و &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;آقا را که ديد، مُرد.&lt;/span&gt; يک جنازه را يدک کرديم و برديم نشانديم روي صندلي کنار آقا. اين&amp;zwnj;ها به خودي خود زبانشان با ما فرق مي&amp;zwnj;کند. سلام عليک هم که مي&amp;zwnj;خواهند بکنند کلي مکافات دارند. با مکافاتي بالاخره با آقا سلام و احوال&amp;zwnj;پرسي کرد و درنهايت يک هم&amp;zwnj;دمي را براي آقا مهيا کرديم. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;حضرت آقا چايي و شيريني&amp;zwnj;شان را خورد &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;رفتيم توي اين اتاق بالاي سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختيم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشيدند و آمدند پايين. وقتي وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمويي که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده&amp;zwnj;ايم که حرف شما را بشنويم؛ چون شما دچار مشکل شده بوديد، دوستان عموي بچه&amp;zwnj;ها را آوردند. &lt;br /&gt;دخترها آمدند نشستند. آقا اولين سؤالشان اين بود که شغل دخترها چيست؟ &lt;br /&gt;گفتند: دانشجو هستند. &lt;br /&gt;آقا خيلي تحسينشان کرد و با اين&amp;zwnj;ها کلي صحبت کردند، توي اين حالت، اين دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چيزي براي خوردن بياورم؟ &lt;br /&gt;اين&amp;zwnj;ها همه&amp;zwnj;اش درس است. من خودم نمي&amp;zwnj;دانستم که بگويم بياورد يا نياورد؟ آقا مي&amp;zwnj;خورد يا نمي&amp;zwnj;خورد؟ نمي&amp;zwnj;دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اين&amp;zwnj;ها مي&amp;zwnj;گويند که خوردني چيزي بياوريم؟ چايي چيزي بياوريم؟ &lt;br /&gt;آقا گفتند: ما مهمانشان هستيم. از مهمان مي&amp;zwnj;پرسند چيزي بياورند يا نياورند؟ خُب اگر چيزي بياورند ما مي&amp;zwnj;خوريم. &lt;br /&gt;بعد خود آقا گفتند:&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt; بله دخترم! اگر زحمت بکشيد چايي يا آب&amp;zwnj;ميوه بياوريد، من هم چايي، هم آب&amp;zwnj;ميوه شما را مي&amp;zwnj;خورم. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;اين&amp;zwnj;ها رفتند چايي، آب&amp;zwnj;ميوه و شيريني آوردند. خود ميوه را هم آوردند. خُب توي خانه مسلمان&amp;zwnj;ها اين&amp;zwnj;&amp;zwnj;طوري است. يک نفر چند تا ميوه پوست مي&amp;zwnj;کند مي&amp;zwnj;دهد دست آقا، آقا هم دعا مي&amp;zwnj;کند. همان&amp;zwnj;جا به پدر شهيد، مادر شهيد، پسر شهيد و يا همسر شهيد آن خوراکي را تقسيم مي&amp;zwnj;کنيم، همه يک قسمتي از اين ميوه مي&amp;zwnj;خورند که آقا به آن دعا کرده. توي ارمني&amp;zwnj;ها هم همين کار را بايد مي&amp;zwnj;کرديم؟ واقعاً نمي&amp;zwnj;دانستيم. &lt;br /&gt;چايي آوردند، آقا خورد، آب&amp;zwnj;ميوه آوردند، آقا خورد، شيريني آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقيقه توي خانه ارمني&amp;zwnj;ها نشستند و با اين&amp;zwnj;ها صحبت کردند. مثل بقيه جاها آقا فرمودند: عکس شهيدتان را من نمي&amp;zwnj;بينم. عکس شهيد عزيزمان را بياوريد ببينم. &lt;br /&gt;توي خانه مسلمان&amp;zwnj;ها چهار تا عکس بزرگ شهيد وجود دارد که توي هر اتاقي يکي هست. مي&amp;zwnj;پريم و مي&amp;zwnj;آوريم. اين&amp;zwnj;ها رفتند آلبوم عکس&amp;zwnj;شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه براي شب عروسي شهيد بود. آلبوم را گذاشتند جلوي آقا. صفحه اول يک عکس دوتايي. يادگاري فردين با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همين&amp;zwnj;جوري نگاه مي&amp;zwnj;کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همين&amp;zwnj;جوري صفحه&amp;zwnj;ها را ورق مي&amp;zwnj;زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکي شهيد را نداريد؟ &lt;br /&gt;يک عکس تکي از شهيد پيدا کردند و آوردند گذاشتند جلوي آقا. آقا شروع کردند از شهيد تعريف کردن. گفت: خُب! نحوه اسارت، نحوه شهادت اگر چيزي داشته به من بگوييد. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;ما فهميديم نام اين شهيد بزرگوار، شهيد &amp;laquo;مانوکيان&amp;raquo; است، به اندازه شهيدان &amp;laquo;بابايي&amp;raquo;، &amp;laquo;اردستاني&amp;raquo; و &amp;laquo;دوران&amp;raquo; پرواز عملياتي جنگي داشته است. هواپيمايش F14، بمب&amp;zwnj;افکن رهگير بوده و بالاي صد سُرتي پرواز موفق در بغداد داشته. هواپيمايش را توي دژ آهني بغداد مي&amp;zwnj;زنند. شهيد، هواپيما را تا آن&amp;zwnj;جا که ممکن است، اوج مي&amp;zwnj;دهد. هواپيما در اوج تا نقطه صفر خودش، که اتمسفر است بالا مي&amp;zwnj;آيد و بقيه&amp;zwnj;اش را به&amp;zwnj;سمت ايران سرازير مي&amp;zwnj;شود. چهار تا موتور هواپيما منهدم مي&amp;zwnj;شود. هواپيما لاشه&amp;zwnj;اش توي خاک ايران مي&amp;zwnj;افتد، ولي چون ديگر سيستم برقي هواپيما کار نمي&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;، نتوانسته ايجکت کند و نشد که چتر براي شهيد کار کند. هواپيما به زمين خورد و ايشان به شهادت رسيد. &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;ارمني&amp;zwnj;اي بود که حتي حاضر نشد، لاشه هواپيماي جمهوري اسلامي به&amp;zwnj;دست عراقي&amp;zwnj;ها بيافتد.&lt;/span&gt; آن خانواده، اين فرزندشان است. اين بزرگوار در نيروي هوايي مشهور است. درباره شهادتش و اخلاقش تعريف کردند. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مادر شهيد گفت: امروز فهميدم که &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;علي(ع)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; کيست. &lt;br /&gt;مادر شهيد گفت: آقا! حالا که منزل ما هستيد، من مي&amp;zwnj;توانم جمله&amp;zwnj;اي به شما عرض کنم؟ &lt;br /&gt;آقا گفت: بفرماييد، من آمدم اين&amp;zwnj;جا که حرف شما را بشنوم. &lt;br /&gt;گفت: ما با شما از نظر فرهنگ ديني فاصله داريم، در روضه&amp;zwnj;هايتان شرکت مي&amp;zwnj;کنيم، ولي خيلي مواقع داخل نمي&amp;zwnj;آييم. روز شهادت امام حسين(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته&amp;zwnj;هاي سينه&amp;zwnj;زني امام حسين(ع) شربت مي&amp;zwnj;دهيم. مي&amp;zwnj;آييم توي دسته&amp;zwnj;هايتان مي&amp;zwnj;نشينيم، ظرف يک&amp;zwnj;بارمصرف مي&amp;zwnj;گيريم، که شما مشکل خوردن نداشته باشيد، چون ما توي ظرف آن&amp;zwnj;ها آب نمي&amp;zwnj;خوريم. توي مجالس شما شرکت مي&amp;zwnj;کنيم و بعضي از حرف&amp;zwnj;ها را مي&amp;zwnj;شنويم. من تا الآن نمي&amp;zwnj;فهميدم بعضي چيزها را. &lt;br /&gt;مي&amp;zwnj;گفتند، در دين شما بانويي ـ که دختر پيامبر عظيم&amp;zwnj;الشأن اسلام(ص) است ـ را بين دروديوار گذاشته&amp;zwnj;اند، سينه&amp;zwnj;اش را سوراخ کرده&amp;zwnj;اند. ميخ، مسمار به سينه&amp;zwnj;اش خورده. نمي&amp;zwnj;فهميدم يعني چي. مي&amp;zwnj;گفتند مسلمان&amp;zwnj;ها يک رهبري داشتند به نام علي(ع). دستش را بستند و در سه دوره 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمي&amp;zwnj;فهيمدم يعني چي. گفتند، در 25 سالي که حکومتش غصب شده بود، شغلش اين بود، آخر شب نان و خرما مي&amp;zwnj;گذاشت روي کولش مي&amp;zwnj;رفت خانه يتيم&amp;zwnj;هايش. اين را هم نمي&amp;zwnj;فهميدم. &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;ولي امروز فهميدم که علي(ع) کيست. &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;امروز با ورود شما به منزل&amp;zwnj;مان، با اين همه گرفتاري&amp;zwnj;اي که داريد، وقت گذاشتيد و به خانه منِ غير دين خودتان تشريف آورديد. اُسقُف ما، کشيش محله ما به خانه ما نيامده است، شما رهبر مسلمين&amp;zwnj; هستيد. من فهميدم علي(ع) که خانه يتيم&amp;zwnj;هايش مي&amp;zwnj;رفت چه&amp;zwnj;قدر بزرگ است. &lt;br /&gt;از ورود آقاي خامنه&amp;zwnj;اي به منزلشان، به علي(ع) و 25 سال حکومت غصب شده&amp;zwnj;اش و زهرا(س) پي برد. خُب! اين برود مشهد، امام رضا(ع) شفايش نمي&amp;zwnj;دهد؟ &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبيخ کردند &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ما چهل دقيقه با اين خانواده بوديم. عين چهل دقيقه،&amp;zwnj; به اندازه چند کتاب از اين&amp;zwnj;ها درس گرفتيم. آقا در خانه ارامنه آب، چايي، شربت، شيريني و ميوه&amp;zwnj;شان را خورد. بعضي از دوست&amp;zwnj;هاي ما نخوردند. کاتوليک&amp;zwnj;تر از پاپ هم داريم ديگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعي، نخوردم. حزب&amp;zwnj;اللهي&amp;zwnj;تر از آقا هستم ديگر. &lt;br /&gt;با آن&amp;zwnj;ها خداحافظي کرديم و به&amp;zwnj;سمت دفتر به&amp;zwnj;راه افتاديم. وقتي رسيديم آقا فرمودند: اين بچه&amp;zwnj;ها را بگوييد بيايند. &lt;br /&gt;آمدند. گفتند: اين کار چه بود که شما کرديد؟ ما مهمان اين خانواده بوديم. وقتي خانه&amp;zwnj;شان رفتيم چرا غذايشان را نخورديد؟ اين اهانت به اين&amp;zwnj;ها محسوب مي&amp;zwnj;شود. &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;نمي&amp;zwnj;خواستيد داخل نمي&amp;zwnj;آمديد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;پي نوشت: &lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;- نواي وبلاگ هم بي ربط به اين پست نيست، روضه خواني حاج علي قرباني (حاج قربون) براي مسيحيانه. اسپيکرهاتون روشن... ضمنا مي تونين اين نوا رو تو وب خودتون هم داشته باشين. توضيحاتش ذيل همون نوا اومده....&lt;br /&gt;- با توجه به اينکه يازدهم دي، سالروز تولد و شهادت شهيد سيد مجتبي علمدار هم هست، برا اينکه ياد اين شهيد بزرگوار رو هم از دست نداده باشيم فيلم روايت فتح با موضوع شهيد علمدار رو در پنج بخش براتون آماده کردم که از اينجا مي تونين دانلود کنين. از دست ندين. خيلي قشنگه: &lt;a href=&quot;http://s1.picofile.com/file/7238613973/revayat_fath_sh_alamdar1_Qafeleh_ir.3gp.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بخش اول (&amp;nbsp;15 مگ)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://s1.picofile.com/file/7238615806/revayat_fath_sh_alamdar2_Qafeleh_ir.3gp.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بخش&amp;nbsp;دوم (&amp;nbsp;14 مگ)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://s1.picofile.com/file/7238617311/revayat_fath_sh_alamdar3_Qafeleh_ir.3gp.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بخش سوم (&amp;nbsp;13 مگ)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://s1.picofile.com/file/7238619244/revayat_fath_sh_alamdar4_Qafeleh_ir.3gp.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بخش&amp;nbsp;چهارم (&amp;nbsp;13 مگ)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7238620749/revayat_fath_sh_alamdar5_Qafeleh_ir.3gp.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;بخش&amp;nbsp;پنجم (&amp;nbsp;12 مگ)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;- اين چند تا مطلب رو هم راجع به شهيد علمدار قبلتر نوشته بودم. اونايي که هنوز نخوندن حتما مطالعه بفرمان: &lt;a href=&quot;http://qafeleh.ir/Posts/73&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهيد علمدار به روايت مادرشان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; -&amp;nbsp; &lt;a id=&quot;Note_-1276828&quot; href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/-1276828.htm&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهيد علمدار به روايت همسرشان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&amp;nbsp;-&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/-785612.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;ماجراي مسلمان شدن دختري مسيحي (از ژاکلين ذکرياي ثاني تا زهرا علمدار)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt; - &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/-366163.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;ويژه نامه شهيد علمدار&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #53402e;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;- &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/-142602.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;اعتراف نامه شهيد علمدار&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;text-decoration: underline;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بعد نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- خبر عروج پير جبهه ها، &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;حاجي بخشي&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;برامون خيلي دردناک بود. کسيکه برا رزمنده ها کمپوت روحيه بود، با شعارهاش، با ماشاالله، حزب الله هاش، با يام يام هاش، با همون ماشيني که تو شلمچه جانباز شد و تو هواي آلوده شهر هم نتونست دوام بياره، با همون تفنگ هميشه همراه حاجي که حتي&amp;nbsp; دشمنان از اسلحه بدون سوزنش هم مي ترسيدند و ... هنوز يادم نمي ره بارها و بارها اون قديم تر که سر حال تر بود تو هر برنامه و تجمعي که نياز مي ديد تو کرج و ... حاضر مي شد و حمايتش رو اعلام مي کرد. و حقا هم که به خواسته اش رسيد و تو ايام سالگرد کربلاي 5 به دوستان شهيدش ملحق شد و تو جوارشون هم آرام گرفت.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;img style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/38.jpg&quot; alt=&quot;حاجي بخشي + شهيد دهباشي - قافله شهداء&quot; width=&quot;350&quot; height=&quot;205&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/39.jpg&quot; alt=&quot;حاجي بخشي + شهيد دهباشي - قافله شهداء&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;منم برا مزين شدن اين پست ماجراي اصابت گلوله به ماشينش رو از زبون &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;سيد ابوالفضل کاظمي نويسنده کتاب کوچه نقاش ها&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;که&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafeleh.ir/Posts/64&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;قبلتر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt; &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;راجعش مطلب نوشته بودم نقل مي کنم. تو اون ماجرا علاوه بر داماد حاجي بخشي، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafeleh.ir/Posts/64&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;حاج قاسم دهباشي &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;که نقش اول کوچه نقاش ها هم هست تو ماشين حضور داشت و همونجا به شهادت رسيد. اون ماجرا رو از زبون سيد ابوالفضل کاظمي &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7240050963/s_kazemi_haji_bakhshi_Qafeleh_ir_.wmv.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;گوش کنين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;. &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;قبلا بخاطر کيفيت پايين کليپ عذر مي خوام. &lt;br /&gt;- اينم نواي &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;ماشاء الله، حزب الله حاجي بخشي&lt;/span&gt;، &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;از&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafeleh2.persiangig.com/seda/haji-bakhshi%28Qafeleh.ir%29.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;دانلود کنين.&lt;br /&gt;- اين&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://kooyeoo.blogfa.com/post-96.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;دوستمون&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt; &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;هم خيلي خوب نوشته، حتما مطالعه کنين.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 22:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://qafelehshohada.parsiblog.com/Comments/92</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2541034</wfw:commentRss>
 <dc:creator>محسن</dc:creator>
<guid>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/92/%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa+%d8%a2%d9%82%d8%a7+%d8%af%d8%b1+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%83%d8%b1%d9%8a%d8%b3%d9%85%d8%b3/</guid>
</item>

<item>
<title>كارت عروسي براي ارباب</title>
<link>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/91/%d9%83%d8%a7%d8%b1%d8%aa+%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%d9%8a+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #003366;&quot;&gt;نزديک عمليات رمضان بود. &lt;br /&gt;همه آماده مي شدند برا عمليات و معمولا کسي مرخصي نمي گرفت تا بعد از عمليات. &lt;br /&gt;ولي يه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم شهرمون. &lt;br /&gt;گفتم برا چي؟ گفت &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;آخه عروسيمه و کارت هم پخش کرديم &lt;/span&gt;و خانواده مدام زنگ مي زنن و مي گن چرا نميايي؟!&lt;br /&gt;بهش اجازه دادم برگرده. گفت: ازم راضي هستي؟ گفتم : آره. برو ولي مراسمت تموم شد يک هفته اي برگرد چون نيرو نياز داريم.&lt;br /&gt;خداحافظي کرد و راه افتاد. &lt;br /&gt;عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عمليات تجهيزات مي گرفتن يکي رو ديدم کنار تانکر آب، داره وضو مي گيره. خيلي شبيه اون جوون بود. رفتم جلوتر ديدم همونه. تعجب کردم و پرسيدم مگه نرفتي برا عروسيت؟&lt;br /&gt;گفت: چرا؛ حتي تا نزديک پليس راه اهواز هم رسيدم ولي يه دفعه يادم اومد که ب&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;را مجلس عروسي ام کارت دعوتي هم به &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;اباعبدالله(ع) &lt;/span&gt;دادم و ايشون رو هم دعوت کردم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;ديشب هم خواب ديدم مراسم عروسيم تو &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;گودال قتلگاه &lt;/span&gt;برپاست و &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;امام حسين(ع)&lt;/span&gt; و &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;حض&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;رت زهرا(س)&lt;/span&gt; هم اومدن.&lt;/span&gt; تا ياد اين خواب افتادم ديگه نتونستم برم و برگشتم. &lt;br /&gt;حالا هم اگه سالم برگشتم از عمليات، ميرم برا عروسيم و گرنه که دعوت شده ام. &lt;br /&gt;همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد. صبحي که داشتم بين مجروحها و شهدامون مي گشتم چشمم به همون جوون خورد. خوابش تعبيرش شده بود و اربابش &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;حسين(ع)&lt;/span&gt; دعوتش کرده بود...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/33.jpg&quot; alt=&quot;امام حسين + جبهه - قافله شهداء&quot; width=&quot;350&quot; height=&quot;284&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پي نوشت:&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;- تو اين شب و روز ها اول برا سلامتي و فرج حضرت (عج) دعااااااا فراموش نشه...&lt;br /&gt;- برا بيمارها و کساني که دوست دارن تو عزاي ارباب شرکت کنن و نمي تونن هم دعاااا فراموش نشه، همچنين برا حقير...&lt;br /&gt;- اسپيکرها رو هم روشن کنين. نواي جانسوزيه. ار دست ندين....&lt;br /&gt;- اينم گوشه اي از تصاوير عزاداري براي اهل بيت(ع) در جبهه به انضمام حضور مداحان اهل بيت(ع) در جبهه -&lt;/span&gt; &lt;a href=&quot;https://skydrive.live.com/?cid=9060d112a8255a31&amp;amp;id=9060D112A8255A31!208&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;رو کليک کنين.&lt;br /&gt;- اين چند تا مطلب رو هم در همين زمينه بخونين:&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://qafeleh.ir/Posts/72&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهيدي که جنازه ش سالم ماند&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; -&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/-131935.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهيدي که بواسطه امام حسين(ع) مادر خود را شفا داد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #53402e;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/-159503.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;شهدا و امام حسين(ع)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/-155257.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;تفحص و زيارت عاشورا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Dec 2011 22:49:00 GMT</pubDate>
<comments>http://qafelehshohada.parsiblog.com/Comments/91</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2506328</wfw:commentRss>
 <dc:creator>محسن</dc:creator>
<guid>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/91/%d9%83%d8%a7%d8%b1%d8%aa+%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%d9%8a+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8/</guid>
</item>

<item>
<title>جانباز، آري يا نه؟!</title>
<link>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/90/%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%8c+%d8%a2%d8%b1%d9%8a+%d9%8a%d8%a7+%d9%86%d9%87%d8%9f!/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;14 بار مجروح شده ام. &lt;br /&gt;در كربلاي 5 شيميايي شده ام. &lt;br /&gt;بيش از 200 ماه است كه روي تخت بيمارستان خوابيده ام و 67 بار مرا به اتاق عمل بردند...&lt;br /&gt;در عمل هاي اخير به دليل ترس از مرگ مرا بيهوش نمي كنند و بدون بي هوشي جراحي مي شوم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;7 عمل در كشور آلمان انجام داده ام. &lt;br /&gt;چند وقت پيش خدمت مقام رهبري رسيدم ولي نتوانستم از آمبولانس پياده شوم ايشان جلوي اتومبيل آمدند. آقا فرمودند: شهدا اگر يك بار شهيد شدند لحظه لحظه زندگي تو شهادت است. &lt;br /&gt;من دوست داشتم بيشتر از اين به مردم و كشورم خدمت كنم اما با همين شرايط اگر نيازي باشد من مثل روز اول آماده انجام هرگونه كاري هستم. &lt;br /&gt;20 سال است فقط به يك چيز غبطه مي خورم و آن اينكه چرا &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;شهيد&lt;/span&gt; نشدم؟؟!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;اينها گوشه اي از يک رمان تخيلي نيست، اينها انشاي يه دانش آموز نيست، اينها شعارهاي تبليغاتي قبل از انتخابات نيست، اينها حرف دل است، از همان هايي که چون از دل بر مي آيد لاجرم بر دل مي نشيند. اينها حرف يکي از هزاران جانبازي است که روزي صدبار مرگ را جلوي چشم خود مي بينند ولي خم به ابرو نمي آورد. خود را آنچنان فداي اسلام و کشور کردند و هنوز هم خود را بدهکار مي دانند... آنها خودشان را بدهکار مي دانند ولي ما چي؟؟!!! ما هم بايد خودمان را طلبکارشان بدانيم يا نه؟ يک جوان در مسابقه اي قطع نخاع مي شود زمين و زمان را به هم مي دوزيم که چرا کسي به او توجهي نکرد، دوربين صدا وسيما و ... را بر مي داريم و هفت نسل قبل و بعدش را موشکافي مي کنيم (البته کسي مخالف رسيدگي به آن ورزشکار نيست) ولي چند صد تا از اين قطع نخاعي ها در گوشه و کنار شهرمان هستند که سال به سال کسي ازشان سراغي نمي گيرد؟ چند صدتا شيميايي ؟ چند صد تا جانباز موج گرفته؟ همان جانبازاني که وقتي موج مي گيرشان به خود و&amp;nbsp; خانواده ي خود رحم نمي کنند؟ از همان ها که &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&quot;سپهر مرحوم&quot;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;در آن نوشته ي معروفش (&lt;a href=&quot;http://seghlain.blogfa.com/post-28.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;)&amp;nbsp;اينطور ياد مي کرد: &lt;span style=&quot;color: #003300;&quot;&gt;&quot;به نام آن زن بسيجي که هر وقت همسر جانبازش تعادل عصبيش را از دست مي دهد، فرزندانش را در اتاق محبوس مي کند و خود را در مقابل شوهرش قرار مي دهد تا شوهرش او را آنقدر بزند تا به حال عادي بازگردد و وقتي از او مي پرسند چرا خودت از جلوي او کنار نمي روي؟! پاسخ مي دهد: اگر من مقابل او نباشم و مرا نزند، خودش را مي زند و به خود صدمه وارد مي کند......&quot; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;زن و بچه ي آنها مگر دل ندارد، مگر آنها تفريح نمي خواهند؟ دوربين هاي صدا وسيما کجا هستند؟ بودجه ها کجا؟ حتما در فوتبال و ... خرج مي شود تا به کودکان ما ادب بياموزد؟! يا در شهرداريها و&amp;nbsp; دستگاهها صرف هزينه هاي تبليغات پيش از موعد؟ هر چند وقت يکبار يکي از اين جانبازان پر مي کشد و به ياد ما مي آورد که اگر به ريه ي شما بوي شلمچه و دوکوهه خورده باشد نمي تواند در اين هواي کثيف و گناه آلود تنفس کند. اما چه برخوردي با اين عروج ها مي شود؟! اگر خيلي لطف کنند در يک خط خبرش از رسانه منتشر مي شود ولي اگر به اصطلاح، قهرمان ورزشي و ... از دنيا برود تا چهلم و سالش هم مي شود همه را عزادار و داغدار کرد حتي اگر ميلاد دخت نبي(ص) باشد مي توان در برنامه زنده روضه خواند و مشکي پوشيد! آخر در نظر صاحبان رسانه و برخي ها، قهرمان کسي است که چند حرکت ورزشي انجام داده باشد حتي اگر به اخلاق و اعتقادات آنچنان هم پايبند نباشد نه کسي که براي اسلام و کشورش 30 سال است روي تخت به زور و زحمت اين پهلو و آن پهلو مي شود، نه کسي که صداي خس خس سينه اش خودش را هم خسته کرده، نه کسي که جوانيش را کنج بيمارستان با ميانسالي و پيري عوض کرده و هنوز هم خود را بدهکار مردم مي داند....&amp;nbsp; &lt;br /&gt;مگر رهبرمان (&lt;a href=&quot;http://farsi.khamenei.ir/photo-album?id=17369#138311&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;)&amp;nbsp;کاري کند تا به من و بقيه بفهماند که راه چيست و وظيفه کدامست؟ خيلي مديونيم و خدا کند که شرمساري در هر دو دنيا به اين مديون بودنمان اضافه نشود که آن وقت خسر الدنيا والآخرة....&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/32.jpg&quot; alt=&quot;جانبازان، شهداي زنده  - قافله شهداء&quot; width=&quot;248&quot; height=&quot;350&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;زمانه خواست تو را &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;ماضي بعيد&lt;/span&gt; کند&lt;br /&gt;ضمير مفرد غائب کند، &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;شهيد&lt;/span&gt; کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;شناسنامه درد تو را کند تمديد&lt;br /&gt;تو را اسير زمين مدتي مديد کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;درون بقچه عطرش نشد که دختر باد&lt;br /&gt;سپيده دم گل زخم تو را خريد کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;ز دست خيمه بر اين باغ ابري از اندوه&lt;br /&gt;که رد پاي تو را نيز ناپديد کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;زمانه بافت لباس عزا به قامت تو&lt;br /&gt;که خود تهيه اسباب روز عيد کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;زمانه خواست که در خانگاه تاول ها&lt;br /&gt;تو را مراد کند درد را مريد کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;کنون زمانه شاعر چه از تو بنويسد&lt;br /&gt;خدا نصيب غزل مصرعي جديد کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;خدا نخواست فقط از تو سر بگيرد... خواست&lt;br /&gt;که ذره ذره تمام تو را &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;شهيد&lt;/span&gt; کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پي نوشت: &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;- قبل تر هم گفته شد بنا بر ذکر غير شهدا و ايثارگران در قافله نبوده و نيست ولي اين پست هم در همون راستاست که شايد تلنگري باشد اول به خوم و بعد بر ديگران...&lt;br /&gt;- تو دعاهاتون برا جانبازها&amp;nbsp;ويژه دعاااا کنين. اون کنار گوشه ها برا حقير هم همچنين....&lt;br /&gt;- نواي وب رو از دست ندين.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;- اگه دوست داريد &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;نواي وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;رو در وبلاگ يا صفحه شخصي تون داشته باشيد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: xx-small;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://qafeleh.mayadl.net/other/cod-nava90-5-15.txt&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff;&quot;&gt;اين کد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: xx-small;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;رو در قسمت مديريت قالبتون کپي کنين. اين نوا تو مناسبت&amp;zwnj;هاي مختلف و بدون نياز به تغيير تو کدها توسط صاحب وبلاگ، تغيير مي&amp;zwnj;کنه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 01:36:00 GMT</pubDate>
<comments>http://qafelehshohada.parsiblog.com/Comments/90</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2487888</wfw:commentRss>
 <dc:creator>محسن</dc:creator>
<guid>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/90/%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%8c+%d8%a2%d8%b1%d9%8a+%d9%8a%d8%a7+%d9%86%d9%87%d8%9f!/</guid>
</item>

<item>
<title>كار ارزشي در نامگذاري معابر كرج به نام شهدا + تصاوير</title>
<link>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/89/%d9%83%d8%a7%d8%b1+%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d9%86%d8%a7%d9%85%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%8a+%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%a8%d8%b1+%d9%83%d8%b1%d8%ac+%d8%a8%d9%87+%d9%86%d8%a7%d9%85+%d8%b4%d9%87%d8%af%d8%a7+%2b+%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%d9%8a%d8%b1/</link>
<description>&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;پس از اينکه چند مدت قبل خبرهايي راجع به حذف نام شهدا از کوچه ها و معابر و با ترفندهاي مختلف منتشر شد. (مثل:&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://www.mashreghnews.ir/fa/news/41056/%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%D9%8A%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%B9%DA%A9%D8%B3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt; &lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;و&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://iusnews.ir/userfiles/images/1390/6/DSC02.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt; &lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;و&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://www.bushehrnews.com/fa/pages/?cid=14125&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;+&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;) و اينکه&amp;nbsp;مغرضانه يا سهواً اين اتفاقات&amp;nbsp;در يه بازه ي زماني&amp;nbsp;خاص بوقوع پيوست؛ چند ماهي است که در کرج اقدام ارزشمندي در اين زمينه صورت گرفته که هم جاي تقدير و تشکر از عوامل اين کار&amp;nbsp;داره و هم اينکه بد نيست اون شهرهايي که به اشتباه دست به اين عمل زده بودند بنابر&amp;nbsp;کلام &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;حضرت آقا (حفظه الله)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;که فرموده بودند:&quot;&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;نگذاريد نام و ياد شهدا در کشاکش زندگي روزمره به فراموشي سپرده شود.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&quot; جبران مافات کنند. در اين طرح علاوه بر تابلوي معابر که به نام شهداي بزرگوار مزين بوده، تابلويي با همان ابعاد در زير تابلوي اصلي نصب شده و در آن علاوه بر عکس شهيد، مشخصاتي نظير تاريخ ولادت، شهادت و محل شهادت آن شهيد بزرگوار ذکر شده؛ همچنين&amp;nbsp;کلامي از امام(ره) يا رهبري&amp;nbsp;در رابطه با شهادت و ايثار تابلو را زينت داده است.&amp;nbsp;تو اين پست&amp;nbsp;چندتا&amp;nbsp;تصوير از نامگذاري خيابان ها و معابر&amp;nbsp;شهر کرج رو آوردم&amp;nbsp;تا قافله شهداء به اسم و تصاويرشون مزين بشه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/23.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;334&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/25.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;338&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/26.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;356&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/27.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;396&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/29.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;338&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/30.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;338&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/24.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;338&quot; height=&quot;450&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://qafelehshohada.parsiblog.com/Files/28.jpg&quot; alt=&quot;کار ارزشمند شهرداري کرج در نامگذاري معابر به نام شهدا - قافله شهداء&quot; width=&quot;297&quot; height=&quot;450&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پي نوشت: &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;- بارها گفته ام که بنا ما تو قافله اينه که خارج از بحث دفاع مقدس و شهدا کار نکنيم ولي مطلب اين پست رو هم خارج از اهداف قافله نمي دونم و نيتم اين بوده که در کنار اشتباهات و اهمال کاري برخي از شهرها، خيلي خوبه که کار قشنگ شهرمون هم ديده و عنوان بشه تا شايد فرهنگ سازي تو اين زمينه صورت بگيره. &lt;br /&gt;- اين مطلب در سايت &lt;a href=&quot;http://www.ammarname.ir/link/4557&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;عمارنامه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;Mag/List/8&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;پارسي نامه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://www.afsaran.ir/link/24149&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;افسران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://bachehayeghalam.ir/go.php?vid=18724&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;بچه هاي قلم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://www.pejvaknews.ir/fa/pages/?cid=9524&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;پژواک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://shiraze.ir/sysnews/cid/17502/ياد_شهدا_با_اسامي_کوچه_ها.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;شيرازه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://hamandishi.com/data.asp?lang=1&amp;amp;gid=33&amp;amp;id=111465&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;هم انديشي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://harimeyas.com/1390/08/%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d9%85%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%ac-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%b4.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;حريم ياس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - ...&lt;br /&gt;- اگه دوست داريد &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;نواي وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;رو در وبلاگ يا صفحه شخصي تون داشته باشيد&lt;/span&gt; &lt;a href=&quot;http://qafeleh.mayadl.net/other/cod-nava90-5-15.txt&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff;&quot;&gt;اين کد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt; &lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;رو در قسمت مديريت قالبتون کپي کنين. اين نوا تو مناسبت&amp;zwnj;هاي مختلف و بدون نياز به تغيير تو کدها توسط صاحب وبلاگ، تغيير مي&amp;zwnj;کنه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Nov 2011 01:25:00 GMT</pubDate>
<comments>http://qafelehshohada.parsiblog.com/Comments/89</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2478750</wfw:commentRss>
 <dc:creator>محسن</dc:creator>
<guid>http://qafelehshohada.ParsiBlog.com/Posts/89/%d9%83%d8%a7%d8%b1+%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d9%86%d8%a7%d9%85%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%8a+%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%a8%d8%b1+%d9%83%d8%b1%d8%ac+%d8%a8%d9%87+%d9%86%d8%a7%d9%85+%d8%b4%d9%87%d8%af%d8%a7+%2b+%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%d9%8a%d8%b1/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


